مرتضی روحانی
مرتضی روحانی
روزنوشت

زنی در خیابان پشتی

ناگهان صدای زنی آمد که «خانم واستا» نگاه کردیم دیدیم یک نفر دستش را از پنجره آشپزخانه (از این آشپزخانه های قدیمی که پنجره شان رو به کوچه بود و بوی ناهار و شام را با پیاده‌ها به اشتراک می گذاشت، همانها که در تابستان بادِ کولر پرده شان را از پنجره بیرون می انداخت) بیرون آورده انگار که می خواهد تاکسی بگیرد دائم تکان می دهد. پرده را سرپوش سر کرد و سرش را کمی از پنجره بیرون آورد تا مطمئن شود پیامش را فهمیده‌ایم. صبر کردیم. چند لحظه بعد زن از در خانه بیرون آمد. با یک پارچ آب و یک لیوان. تند تند پارچ را تکان می‌داد که یخ داخلش آب را خنک‌تر کند. ریخت داخل لیوان و به خواهرم که حدودا دو ساله بود داد.

بی مقدمه شروع کرد توضیح دادن که «داشتم غذا درست می کردم یکهو بهانه این بچه را شنیدم». مادرم تازه دوزاری‌اش افتاد. شروع کرد تشکر کردن. اظهار شرمندگی کردن و توضیح دادن اینکه «این پسرها را می برم کلاس ورزشی همین برِ اتوبان (منظور اتوبان افسریه بود) مسیر ماشین رو نیست. خانه مان آن طرف کانال است. بلوار ابوذر خیابان حبیب. پیاده می رویم و بر می‌گردیم. دخترک امروز شروع کرد به بهانه گرفتن. تازه اولش هم هست».

  • هر روز می روید؟
  • نه، کلاس شان سه روز در هفته است. ساعت ده می برم شان، یا همان جا می نشینم کلاسشان تمام شود یا اگر خریدی چیزی داشته باشم می روم انجام می دهم تا دوازده که برشان گردانم.
  • خیر است. بچه اند دیگر . خدا حفظ شان کند.

خواهرم آبش را خورد و نق و نق کودکانه‌اش فرو نشست. ما هم یادم نیست آن روز آب خوردیم یا نه. ولی بعدا حسابی از آن پارچ بهره بردیم!

بعداً یعنی کی؟ یعنی تمام آن تابستان.  راستش پس فردای آن روز که دوباره داشتیم همان ساعت از همان کوچه می‌گذشتیم همان خانم دوباره از پنجره صدایمان کرد. آب نیاورد. شربت آورد. به مادرم گفت:«یک ساعت است فال گوش هستم. گفتم دو تا پسر بچه شر و شور دارند. صدایشان می آید بالاخره. یکی دوباری هم آمدم دم در و نگاهی تا سر کوچه انداختم. گفتم حتما دوباره تشنه شان می شود».

شربت آورد. هول هولکی هم همش نمی زد. خنک بود. معلوم بود از قبل تدارک دیده. یک لیوان هم نبود، سه لیوان در سینی آورده بود. گویی حواسش به کلاس ما و اینکه سریع باید روانه شویم هم بود.ما هم خوردیم. شربت جان بخشی بود.

این قصه تمام تابستان تکرار شد. هر روز که می رفتیم کلاس . دقیقا به همان خانه که می رسیدیم آن خانم می آمد و شربتی، آبی چیزی می آورد. یک روز شربت آبلیمو، یک روز سکنجه بین، یک روز آب معمولی. گاهی شیرینی ای چیزی هم کنارش بود. چرا می آورد؟ نمی دانم. یکی دو روزی نبود. وقتی آمد عذر تقصیر داشت. گفت مسافرت رفته بودیم. راستش ما هم نگرانش شده بودیم. دل است دیگر. بسته می شود به آدمی که محبت دارد.

حالا در این روزها یاد آن زن که حتی چهره اش هم یادم نیست از خاطرم بیرون نمی رود. شده است یکی از قهرمان هایم. دائم فکر می کنم آیا هنوز زنی هست که با صدای نق نق دختر رهگذری تند تند چارقد به سر کند و بدو بدو آب به دستش بدهد؟ اصلا چه کار دارم به دیگران! خودم که مزه آن آب و شربت را چشیده‌ام آیاحرمتش را نگه می‌دارم؟ با صدای دخترکی کارهای زمان برایم می‌ایستد؟ فکر می‌کنم اگر بخواهم صادقانه بگویم جوابش «نه» باشد.

با این احتساب باید بگویم:«کاش جای زنی در خیابان پشتی بودم».

یادداشت

فاشیسم ایرانی

مثل همه، من هم برای ایام عید خواندنی کنار گذاشته‌ام. طبعاً مجلات هم در میان وعدۀ خواندنی‌‌ها به مثابه غذای میان وعده‌اند که هر از چندی به دست می‌گیرمشان.
بگذریم!
نیمه شبی، بعد از کلی سرچ اینترنتی برای مقالات دانشگاهی، مجله فرهنگ امروز را برداشتم تا پروندۀ مربوط به مراد فرهادپور را تورقی کنم. انتقاد برخی دوستان به یادداشت سیدجوادطباطبایی را خوانده بودم.
عنوان یادداشت گویاست: “جهل دلیل نیست”. شروع میکنم به خواندن. خواندن که چه عرض کنم، بیشتر جستجو میکنم تا ببینم لابلای اینهمه دشنام چه می‌خواهد بگوید. می‌کاوم اما نمی‌یابم. کل یادداشت پنج صفحه است که دو صفحه‌اش به فحاشی به دو جین متفکر چپ از مارکس و انگلس تا ژیژک و بدیو می‌گذرد و سه صفحه باقی مانده‌اش را وقف دشنامی به یک جلسه از درسگفتارهای فرهادپور در موسسه پرسش میکند. گویی فرهادپور جز مباحث آن جلسه هیچ نگفته و ننوشته است!
خب راستش اینهمه اعتماد به نفس برایم جالب است. نه اینکه خدای نکرده گمان کنید می‌خواهم کنایه‌ای بزنم! نه! راستش اصلا جرات اینکار را ندارم. چون از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از پیاده نظام فحّاش‌شان که در این مجازی‌خانه هم کم نیستند بسیار حساب می‌برم.
داشتم عرض میکردم که اعتماد به نفس حضرتشان برایم جالب بود! از چه جهت؟ از آن جهت که یک شخص خود را در کجای تاریخ تفکر می‌بیند که اینگونه بر دو جین متفکر چپ می‌تازد؟
می‌توان پاسخی روانشناختی به این پرسش داد و گفت که گوینده دچار نارسیسیزم است ولی به نظرم این پاسخ از دو جهت تقلیل گناه جناب طباطبایی است: اول آنکه با ارجاع رفتار ایشان به یک نقصان روانی و خارج از حوزه “اراده”، مسئولیت ایشان را نسبت عملکردشان کمرنگ می‌کند و دوم آنکه بیش از هر چیز سبعیت و فاشیسم نهفته در تفکرشان را مخفی میکند.
کسی که در کل آثار تاریخی‌اش جز “کلی” نگفته حالا بر مسند نقد کلی گویی نشسته! و نگران “آشوب ذهنی جوانان” بخاطر خواندن چنین چیزهایی است.
بگذریم!
گفتنی بسیار است و علاقه به گفتن کم؛ نه از آن جهت که گوش شنوایی نمی‌یابم یا چیزی از این قبیل. بلکه از آن جهت که اصلا این نوع نوشته‌ها برای آنکه چیزی بگویی و احیاناً و خدایی نکرده “گفتگویی” شکل بگیرد نوشته نشده‌اند. بلکه برعکس! اینها خط و نشانها و ضرب شصتهایی [رفتارهایی]‌اند که نشانت می‌دهند تا حساب کار دستت بیاید! رفتارهایی برآمده از ذات تفکر طباطبایی و موجود در همه شاگردان و مریدانش.

پس‌نوشت: می‌دانم که برخی از خوانندگان این یادداشت را سند غیرقابل خدشه‌ای برای رویکردهای سایت ترجمان تلقی می‌کنند اما چه می‌توانم به آنها بگویم جز آنکه “هر کسی از ظن خود شد یار من”!

یادداشت

ترک آنچه می‌دانیم…!

چند روز پیش که از روبه‌روی کیوسک روزنامه فروشی عبور می‌کردم تیتر یکی از مجلات اندیشه نظرم را جلب کرد و آن را خریدم. بعدازظهر، مطالعه آن مطلب را شروع کردم. مصاحبه با یکی از اساتید سرشناس ایران بود و می‌خواستم ببینم درباره موضوع مطرح شده در تیتر دقیقاً چه نظری داده‌اند. سرتان را درد نیاورم.
بعد از خواندن حدود هفت، هشت هزار کلمه بیهوده – به معنای حقیقی کلمه بیهوده‌- جناب استاد حدود ۲۰ تا ۳۰ کلمه درباره آن موضوع حرف زده بودند. ۲۰، ۳۰ کلمه کلی و بدون هیچ توضیح، تبیین و استدلالی. از خطای آن استاد سرشناس که بگذریم که اینچنین حرف بزرگی را بدون استدلال و توضیح بیان کردند، نوبت به گناه مصاحبه کننده و سردبیر مجله می‌رسد که به خاطر جنجالی بودن آن ۲۰، ۳۰ کلمه، تصمیم گرفته‌اند که آن را تبدیل به تیتر روی جلد کنند. که چه شود؟ احتمالاً فروش و…
راستش مشکلی با این حرکات ژورنالیستی در جرائد و مطبوعات سیاسی ندارم اما وجود چنین رفتارهایی در ژورنالیسم اندیشه قابل توجه به نظر می‌رسد. احتمالاً غرض از ژورنالیسم فکری این است که قصد دارد با بالا بردن سطح دانش و تفکر در جامعه به اصلاح کنش‌های اجتماعی و شخصی‌مان کمک کند، ولی وقتی اینچنین رفتارهایی از خود بروز و ظهور می‌دهد یعنی به روزگاری رسیده‌ایم که نمک گندیده است.
اما می‌خواهم این معضل را از منظری دیگر نیز مد نظر قرار دهم. به نظرتان آیا مصاحبه کننده و سردبیر مجله نمی‌دانند که این کار خلاف اخلاقیات است؟ آیا نمی‌دانند که این کار موجب غش در معامله می‌شود؟ آیا خودشان خوش دارند که مورد چنین ترفندی قرار بگیرند؟ به نظرم پاسخ واضح است و من در همین واضح بودن پاسخ‌هاست که مساله را جست‌وجو می‌کنم.
فکر می‌کنم نیاز به توضیح و ذکر مثال‌های متعدد نیست که در بسیاری از موارد ما کارهای درست بسیار کوچکی را می‌دانیم که باید انجام دهیم و انجام نمی‌دهیم؛ و بسیار کارهای کوچک ناپسندی هم هست که با علم به ناپسند بودنشان به راحتی انجام می‌دهیم. این سهل‌گیری مضاعف و نادیده انگاری بایدها و نبایدها کم‌کم به تمامی شئون زندگی‌مان تسرّی پیدا می‌کند. از حوزه اخلاقیات گرفته تا امور پزشکی.

همین بی‌توجهی به رعایت باید و نباید در کارهای کوچک دو مشکل اساسی را برای ما به‌دنبال می‌آورد؛
اول آنکه ما را در نظر و عمل بی‌قید و بند می‌کند. آنکه ما را از الهامات الهی و فیوضات رحمانی محروم می‌کند؛ چراکه رسول اکرم؟ص؟ فرمودند: «من عمل بما یعلم ورّثه الله علم ما لا یعلم.» (مرآه العقول ج ۳ ص ۲۸۶) یعنی هر کس به آنچه می‌داند، عمل کند؛ خداوند دانش آنچه را که نمی‌داند نیز به او ارزانی می‌فرماید.  با این احتساب مشکل بسیاری از مجهولات و نادانسته‌های ما در همین عمل نکردن به چیزهایی است که می دانیم چراکه اگر به دانسته‌هایمان عمل کرده بودیم طبقه وعده رسول خدا خداوند نادانسته‌هایمان را نیز به ما می‌آموزاند.
ممکن است برخی گمان کنند که این حدیث صرفاً در حوزه اخلاق کاربرد دارد در حالی‌که این حدیث دلالت عام دارد و تخصیص زدن آن وجهی ندارد و به همین دلیل است که می‌توانیم به عنوان یک دستورالعمل عام در همه شئون زندگی به آن نگاه کنیم و آن را در همه شئون زندگی‌مان جاری و ساری بدانیم و توجه داشته باشیم که علت سردرگمی و بهْ تبع آن عقب‌افتادگی ما در بسیاری از مسائل زندگی‌مان -اعم از خرد و کلان- این است، به اموری که می‌دانسته‌ایم توجه نکرده‌ایم و به همین جهت از فهم راه حل بسیاری از مشکلات کلانترمان محروم شده‌ایم.

 

این مطلب در روز چهارشنبه نوزدهم آبان ماه در روزنامه صبح نو منتشر شده است. (+)

یادداشت

تقوای همکاری با بانوان

این نوشته نه یک نسخه تجویزی است و نه دستورالعمل کاری. بلکه اقتراحی است در باب همکاری با بانوان برای کسانی که دغدغه فعالیت اجتماعی بانوان را به همراه دغدغه‌های دینی‌ای چون رعایت حریم‌های شرعی و اخلاقی دارند. واضح است که در آن دین‌شناسانه سخن نگفته‌ایم اگرچه که به آموزه‌های دینی نیز بی‌توجه نبوده‌ایم. پس بر خوانندگان و اهل فضل است که این را مقدمه‌ای برای یک گفت‌وگو در نظر بگیرند و دیدگاه‌ها و نقدهایشان را دریغ نکنند.
***
از وقتی زنان توانستند در جامعه اسلامی نقشی به‌جز نقش‌های سنتی چون مادری و همسری را به‌عنوان یک نقش اجتماعی بپذیرند، مساله پیچیده «چگونگیِ حضور زنان در جامعه» طرح شد. چراکه در وضعیت سنتی، جامعه مساوق با جمعیت مردان است و پذیرفتن نقش اجتماعی توسط زنان یعنی حضور زن در میان جماعت مردان؛ اما مساله حضور اجتماعی زنان صرفاً منحصر به مسائلی چون مساله محرم و نامحرم یا جلوگیری از اختلاط مردان و زنان نیست. چراکه در فضای سنتی نیز مساله محرم و نامحرم و مواجه‌شدن با کسانی چون شوهر خواهر، برادرشوهر، مرد همسایه و … به‌صورت همیشگی و چه‌بسا بیشتر از امروزه مطرح بوده است و همیشه و همیشه نظر دین رعایت حرمت‌ها و حفظ خط قرمزها در میان افراد نامحرم بوده و هست بلکه در فعالیت اجتماعی زنان مساله چیز دیگری است؛ یعنی درواقع مساله اجتماعی پیش‌آمده نحوه «تعامل» و «معاشرت» زن و مرد نامحرم نیست؛ بلکه مساله، مساله «همکاری» زن و مرد است. همکاری بر سر مساله «کار» به وجود می‌آید و توجه به معنای کار می‌تواند به ما در درک نقش زن و نوع تعامل با او کمک کند. آیا منظور از کار، شغل، فعالیت‌های اجتماعی، وظایف و… است؟ پاسخ هم آری و هم خیر است. هریک از این‌ها می‌تواند مصداقی از مصادیق کار باشد و نباشد. آن چیزی که به نظر ما کار را کار می‌کند فعالیت و کنش ناظر به «مساله» و تلاش برای حل آن است. توجه به معادل انگلیسی کلمه مساله یعنی problem می‌تواند به فهم ما از ماهیت کار کمک کند. مساله همیشه با بحران و نابسامانی همراه است. در امر مساله‌مند یا به‌اصطلاح، امر پروبلماتیک، نمی‌توانیم سرخوش و راحت زندگی کنیم؛ چراکه حیات ما به مخاطره افتاده است. امر مساله‌مند، امری است که برای ما بحران حیاتی ایجاد کرده. مثلاً اگر می‌گوییم که انرژی هسته‌ای مساله ماست از این‌جهت است که می‌تواند حیات سیاسی، صنعتی و اقتصادی ما را تا حدی تضمین کند و نداشتن آن می‌تواند به حذف ما از عرصه سیاست جهانی منجر شود. با این احتساب مساله یعنی امر مخاطره‌انگیز، مخاطره‌ای در اصل یا نحوه حیات. حال اگر ما این‌چنین تعریفی از کار را پذیرفتیم، این بحرانِ نهفته در ذات کار به ما اجازه تفکیک جنسیتی بین نیروهای کاری‌مان را نمی‌دهد. به‌عبارت‌دیگر اگر پذیرفتیم که ما باید فلان کار که از مهم‌ترین امور است چراکه حیات و مماتمان به آن گره‌خورده است را انجام دهیم دیگر فاعل آن کار برایمان کمرنگ می‌شود و صرفاً حُسن انجام آن است که برایمان موضوعیت پیدا می‌کند. به‌عنوان‌مثال در مساله‌ای مانند نیاز به خدمات پزشکی و درمانی فقط برای تزریقات است که مرد یا زن بودن تزریقاتچی اهمیت دارد ولی اگر کسی بخواهد یک عمل قلب باز انجام دهد که احتمال موفقیت و عدم موفقیتش پنجاه‌پنجاه است، دیگر به زن یا مرد بودن جراح اهمیت نمی‌دهد بلکه صرفاً حاذق و وارد بودن وی است که اهمیت پیدا می‌کند. این نگرشی است که در فقه ما نیز بر آن صحه گذاشته‌شده است. بر این اساس اگر ما نگاه جنسیتی را وارد کارکردیم درواقع حاضر به فدا کردن کارشده‌ایم؛ یعنی مثلاً حاضرشده‌ایم که زنی بمیرد ولی مردی آن را عمل نکند و یا بالعکس. در اینجاست که می‌توان گفت احتمالاً کار حقیقتاً کاری حیاتی نبوده است که حیات و ممات ما به آن گره‌خورده باشد.
دراین‌باره می‌توان مساله را از منظر «حق کار» هم بررسی کرد؛ یعنی حقِ امرِ مساله‌مند آن است که حاذق‌ترین فرد و تواناترین شخص را برای حل آن گمارد تا کسانی که حیات و مماتشان در گرو آن است جان سالم به درببرند و اگر این کار شکل نگیرد حق کار و ذی‌نفع‌های آن ضایع‌شده است. با توجه به تحلیل فوق که محوریت را به حل مساله می‌دهد باید بپذیریم که مساله مردان و زنان عین یکدیگر هستند چراکه اصلاً جنسیت‌بردار نیستند و تقسیم‌کار ازاین‌جهت بی‌معناست. به همین دلیل نباید در محیط‌های کاری برای خانم‌ها برنامه‌ریزی جداگانه‌ای داشته باشیم و مثلاً بگوییم که زنان روی موضوعاتی مانند خانواده، فرزند‌آوری یا… کار کنند و مردان به بحران محیط‌زیست، اقتصاد مقاومتی و… (این تقسیم‌بندی ذهنی نیست و در بسیاری از نهادی‌های انقلابی حتی موضوعات پژوهشی بر همین اساس بین پژوهشگران تقسیم می‌شوند) کار کنند. چراکه در این نوع طبقه‌بندی به‌وضوح تقسیم‌کار بر اساس جنسیت صورت گرفته است و نه بر اساس توجه به حل مساله و نجات از امر بحرانی. حال اگر بانوی توانمندی دانش و ظرفیت پژوهش در انرژی هسته‌ای یا اقتصاد مقاومتی را داشت باید چه کرد؟ به‌صرف اینکه زن است باید از فعالیت در این عرصه‌ها بازبماند؟ من مطلب را مجدداً به مثال پزشک و تزریقاتی ارجاع می‌دهم. اگر باور کنیم که ما در محیط‌زیست، اقتصاد مقاومتی، انرژی هسته‌ای بحران جدی داریم. بحرانی که حیات و مماتمان به آن گره‌خورده است، آیا بازهم به آن فکر می‌کنیم که چه کسی و با چه جنسیتی می‌تواند حل کند؟ اگر حفظ یک انسان واجب است و در شرایط بحرانی نباید به زن یا مرد بودن شخص پزشک فکر کرد پس چگونه می‌توان در مسائل اجتماعی که حیات و ممات افراد بسیاری به آن گره‌خورده است به‌راحتی درباره مجریان و متصدیان آن قضاوت جنسیتی کرد؟! پس بر اساس این نگاه دیگر نباید در سازمان‌ها و مجموعه‌های انقلابی واحدی به نام واحد خواهران داشت که به‌صورت مستقل به یک سری مسائل جداگانه می‌پردازد. بلکه همه بانوان نیز عیناً درگیر همان مسائلی هستند که آقایان درگیرشان هستند؛ درواقع همگی درگیر آن مشکلات و مسائلی هستند که برای همگان بحران ایجاد کرده است و حیات و ممات همگان به آن گره‌خورده است؛ اما قطعاً آن چیزی که می‌تواند وجود داشته باشد فضاهای مختلف نشست‌وبرخاست است که در آن بانوان بتوانند با امنیت روانی بیشتری کار کنند و از اختلاط بی‌مورد زن و مرد جلوگیری شود. در اینجاست که بر مدیران امور و دیگر همکاران که غالباً هم آقایان هستند واجب است که تقوای ویژه‌ای را در همکاری و حضور اجتماعی بانوان لحاظ کنند که ما آن را «تقوای همکاری» می‌نامیم و نه تقوای معاشرت و تعامل؛ چراکه تعامل و معاشرت زن با مرد اعم از همکاری است؛ و در این فقره خاص ـ همکاری ـ علاوه بر توجه و رعایت همه آن ملاحظات عام مانند توجه به رعایت حریم محرم و نامحرم و جلوگیری از اختلاط بی‌مورد، باید نکات دیگری را مدنظر گرفت که مانند هر تقوای دیگری بیشتر از سنخ کف نفس و انجام ندادن است. ما در اینجا به چند مورد اشاره می‌کنیم:
ما آقایان نباید در همکاری با خانم‌ها تنبل و تن‌پرور باشیم. آقایان نباید به خاطر راحتی خودشان در تعامل با همکارانشان اصل «کار» را به خطر بیندازند. قطعاً کار و توفیق در آن مقدّم بر هر چیزی است. پس نباید به بهانه اینکه می‌خواهیم در جلسات یا در محیط کار راحت باشیم (کنایه از اینکه هر طوری که می‌خواهیم صحبت یا رفتار کنیم) مانع حضور خانمی توانمند شویم که می‌تواند در پیشبرد کار و در حل مساله کمک کند. برای اینکه ببینیم این استدلال ]راحت بودن در محیط کار[ چقدر پوک و بی‌اساس است کافی است که این استدلال را در موارد مشابه ای از آقایان شبیه‌سازی کنیم. مثلاً آیا این استدلال در مورد فلان شخصیت برجسته علمی هم که شخصیتی حساس و اتوکشیده و ازقضا زودرنج دارد هم صدق می‌کند؟ مثلاً می‌توانیم بگوییم اجازه ندهیم آقای دکتر فلانی که متخصص درجه‌یک این حوزه است در جلسه ما حاضر شود چراکه حساس است یا نسبت به نوع برخورد دیگران با خودش خیلی اهمیت می‌دهد! و ما نمی‌توانیم با او راحت صحبت کنیم! اگر در اینجا نیز از حضور او جلوگیری می‌کنیم باید یقین کنیم که کار و موفقیت در آن به‌هیچ‌وجه برایمان موضوعیت ندارد. برخی مدیران توقع دارند یک زن یا یک نخبه خیلی ویژه باشد یا یک هنرمند نام‌آور یا… تا همکاری با وی را موجّه و متصوَّر بدانند. باید از این آقایان پرسید که مگر چقدر از آقایان دارای توانمندی‌های ویژه هستند؟ و در ثانی چقدر برای کارآزموده شدن یک نیروی مرد هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم کرده‌اند و چرا حاضر نیستند که همان هزینه یا حتی در بسیاری از موارد کمتر از آن را برای کارآزموده شدن یک زن انجام دهند؟ باید بپذیریم که همان‌طور که بسیاری از مردان نیروهایی معمولی اما باوجدان کاری و درعین‌حال مملو از شکست و پیروزی هستند، بسیاری از زنان نیز می‌توانند همین وضعیت را داشته باشند. به‌شرط آنکه شکست‌هایشان به جنسیتشان گره نخورد و توفیقات و پیروزی‌هایشان به‌پای شانس و صُدفه گذاشته نشود. پس از مقدمات فوق به‌صورت واضحی نوبت به مساله «خدمات» می‌رسد؛ یعنی بسیاری از مدیران معتقدند که همکاری با خانم‌ها هزینه‌های خدماتی بالایی را به سیستم تحمیل می‌کند. یک زن مرخصی زایمان دارد و درعین‌حال همیشه در گروی رضایت همسر است و… به همین دلایل هم معمولاً از همکاری با بانوان طفره می‌روند؛ و در این میان اگر مجبور به استخدام نیروی زن شوند دختران مجرد را بر ۲ گروه دیگر یعنی ۱) زنان متأهل و بدون فرزند ۲) زنان متأهل و دارای فرزند ترجیح می‌دهند. چراکه همچنان هزینه کمتری برای سیستم دارند.
اما هم مردان و هم زنان باید یادشان باشد که اگر سیستم کاری بتواند خدماتی را متناسب با سطح سوم بانوان یعنی مادران ارائه کند از باب چون‌که ۱۰۰ آید ۹۰ هم پیش ماست، ۲ گروه دیگر نیز از خدمات متناسب بهره‌مند می‌شوند اما اگر از سختی کار با گروه سوم (مادران) بترسیم و خدمت‌رسانی به آنها را مدنظر قرار ندهیم چه می‌شود؟ اگر بگوییم که کار با ایشان هزینه بالایی را به ما تحمیل می‌کند و از سوی دیگر منفعت کامل نیز به ما نمی‌رساند چه اتفاقی می‌افتد؟ دقیقاً در همین لحظه است که ما خلاف سیاست‌های کلان خانواده و مادری حرکت کرده‌ایم. در اینجاست که به‌صورت واضحی به زنانی که قصد حضور در اجتماع و فعالیت اجتماعی دارند گفته‌ایم که بهترین وضعیت برایشان مجرد بودن است. وضعیتی که به هیچ کجای دیگر تعهد نداشته باشند و اگر ازدواج هم کردند حداقل مادر نشوند! چراکه اگر مادر بشوند نه فقط از سیکل حضور اجتماعی محروم می‌شوند بلکه دیگرکسی به آنها به چشم یک نیروی نخبه و خبره نگاه نمی‌کند.
حال اگر ما امکانی را که زنان برای ما در پیشبرد اهداف و کارهای اجتماعی می‌توانند داشته باشند را «نادیده» بگیریم، امکان ظهور «فمینیسم اسلامی» را در میان اقشار مذهبی فراهم کرده‌ایم. در جامعه سنتی، زن در جامعه حضور نداشته فلذا دیده نمی‌شده است اما امروزه، زن در جامعه حضور دارد ولیکن نادیده گرفته می‌شود و تفاوت بسیاری است بین «دیده نشدن شخص غایب» و «نادیده گرفتن شخص حاضر». این نادیده گرفتن است که دوگانه زن و مرد را در جامعه پررنگ‌تر می‌کند و درنهایت به توفیق ما در کارها ضرر می‌زند.
فارغ از همه مباحث فوق باید به این نکته توجه داشت که نقش زن و مرد -به‌خصوص در بستر خانواده- دو نقش وابسته به‌حساب می‌آید که تغییر در هریک نیازمند تغییر در دیگری است. فلذا اگر ما امروزه به تغییر نقش زنان در ذیل انقلاب اسلامی باور داریم باید متوجه این مساله باشیم که نقش وابسته آن‌هم که نقش شوهری باشد نیز تغییر می‌کند. به عبارتی نمی‌توان این مساله را صرفاً به تغییر نقش زن تقلیل داد و گمان کرد که وضعیت مردان به‌مانند قبل باقی‌مانده و هیچ تغییری نکرده است. به‌عبارت‌دیگر، صحبت کردن از زن بدون صحبت کردن از مرد بی‌معناست همان‌گونه که صحبت کردن از نقش مادر بدون صحبت کردن از نقش پدر و وظایف او عبث است. البته این مساله و مسائل مشابه آن در نگاهی کلی‌تر به مساله «جهان انسانی» مربوط می‌شوند. اگر ما پذیرفته‌ایم که وضعیت زنان امروز با وضعیت زنان دیروز فرق کرده است این تغییر صرفاً به خاطر تغییر زنان و وظایف و نقش‌های ایشان نیست بلکه جهان زن امروز با جهان زن دیروز تفاوت کرده است؛ و به عبارت بهتر جهان امروز با جهان دیروز تغییر کرده است و به‌تبع این تغییر جهان است که وضعیت زنان نیز دگرگون‌شده است. پس بر این اساس باید راه‌حلی کل نگرانه جُست نه اینکه سبُکسرانه بخواهیم با اصلاح یک عامل جزئی ـ مثلاً نقش زنان ـ تمام بحران‌های حاصل‌شده از جهان جدیدمان را پشت سر بگذاریم. درنهایت لازم است تأکید کنم که این یادداشت صرفاً از منظر «کار» به مساله فعالیت‌های اجتماعی و همکاری با بانوان پرداخته است و واضح است که فقط با در نظر گرفتن یک عامل نمی‌توان یک بحران را به‌صورت کامل و صحیح تحلیل کرد و شناخت. پس لازم است که این مهم از منظرهای مختلفی مانند نگاه شرع به فعالیت اجتماعی زنان و حدودوثغور آن، توجه به نقش‌های مختلف زن و مرد در خانه و جامعه و… بررسی شود و سعی کنیم با دسته‌بندی و طبقه‌بندی عوامل مختلف آن نگاه جامعی به این مساله داشته باشیم تا شاید به راه‌حلی واقعی و درعین‌حال متناسب باارزش‌هایمان نزدیک شویم.

*این مطلب در روزنامه صبح نو با تیتر “ظهور فمنیسم اسلامی در میان مذهبی ها” منتشر شده است.

یادداشت

بیایید قضاوت کنیم!

هر سال محرم، موج انبوهی از نوستالژی‌ها و حسرت‌ها و یاد ایام در دل پیر و میان‌سال و برخی جوانان زنده می‌شود. حسرت سادگی عزاداری‌های قدیمی و روح حاکم بر آنها؛ حسرت خلوتی و درعین‌حال رونق روضه‌های خانگی، حسرت گرمای نفس روضه‌خوانانی چون کوثری و اکبر ناظم، و در یک کلام حسرت عزادار بودن عزاداران. در آن روزها عزاداران واقعاً عزادار بودند و واقعاً حزنی بر قلبشان سنگینی می‌کرد. این را می‌شد از حال و روزشان فهمید؛ از موی ژولیده و لباس اتو نکرده‌شان، از کفش واکس نزده و بدو بدوهای شبانه‌روزی‌شان و …می‌شد فهمید که واقعاً درگیر مصیبتی عظیم‌اند که حواسشان را ربوده است. اما چند سالی است که گویی برخی از عزاداری‌ها تبدیل به تجمع‌ها و شوهایی شده‌اند که حاضرینشان دیگر خیلی عزادار نیستند. برخی از این جماعت خیلی هم انتظار کشیده‌اند و احیاناً برای این گردهمایی‌ها و برنامه‌ها تدارک‌ها دیده‌اند؛ آرایش عزا کرده‌اند و تیپ عزادار زده‌اند. لباس‌های هیأتشان را یکدست کرده‌اند و بیش از یک خواننده شعرهایشان را تمرین کرده‌اند. حتی جیغ‌ودادهایش را و… . اما مشکل کجاست؟ چرا این سبک از عزاداری‌ها به دل نمی‌نشینند و توقع داریم که عزاداری‌ها به‌گونه‌ای دیگر باشند؟ اصلاً چرا گمان می‌کنیم که عزاداری‌های ما «ممکن» است و «باید» طور دیگری باشد؟
ممکن است هرکسی در زمانه‌ای به‌نوعی از اظهار شادی یا غم عادت کرده باشد و آن نوع خاص برایش از باب آداب و رسومی که در زمان و مکانی خاص به آن انس گرفته ارزشمند و خاطره‌آفرین باشد و تغییر آن موجب حسرت و حتی گاهی موجب اظهار نگرانی شود اما گاهی ـ از قضا درباره عزاداری حضرت اباعبدالله ـ این نگرانی چیزی بیش از تغییر برخی از آداب و رسومی است که در زمان و مکانی خاص رایج بوده است. این تغییر را می‌شود تا سرحد نبود تناسب ظرف و مظروف یا صورت و ماده یا همان فرم و محتوا بسط داد. مشکل آنجاست که احیاناً گمان می‌کنیم این جلسات از معنا تهی شده‌اند و تا حدی که نقض غرض شده‌اند. دیگر آن تذکر قبلی و آن آموزندگی پیشین را ندارند که هیچ بلکه موجب غفلت و پرداختن به امور دنیایی شده‌اند. اما مشکل کجاست؟ در بسیاری از مواقع وقتی گوش به حرف بسیاری از فعالان عرصه فرهنگ می‌دهیم که از قضا جزء همین نوستالژی بازان و حسرتمندان سادگی عزاداری‌ها هستند دائماً جملاتی ازاین‌دست می‌شنویم که «بیایید قضاوت نکنیم»، «بیایید درباه دیگران حرف نزنیم»، «هرکسی مسوول کار خودش است» و… . باشد! قضاوت نکنیم و سخن نگوییم و حرفی نزنیم اما به دنبالش صادق باشیم و تمنای دیگری هم نداشته باشیم. جو نکاریم و توقع گندم داشته باشم! اگر پذیرفتیم که جوان ما جوان است و تنوع‌طلب است و باید به این حس تنوع‌طلبی‌اش اجازه ظهور و بروز داد مشکلی نیست، اما دیگر یادمان باشد که این تنوع‌طلبی فقط در کنج زندگی او باقی نمی‌ماند. این‌گونه نیست که در شادی و اظهار شادی تنوع‌طلب باشد و نوبت عزاداری که رسید به سنتی‌ترین شکل ممکن عمل کند. اگر پذیرفتیم که موسیقی ما نمی‌تواند هیجانات روح یک جوان را ارضا کند پس بپذیریم که سبک مداحی‌ها دیگر به سادگی دودهه‌های قدیم و نامرتب سینه زدن‌هایش نیست و نمی‌تواند باشد. اگر موسیقی امروز راک و جاز است پس مطمئن باشیم که مداحش هم دیگر اکبر ناظم و … نخواهد بود کما اینکه کاسبش هم دیگر مرشد چلویی نمی‌شود.
غرض این نوشتار این نیست که آسیب‌شناسی رفتار عزاداران حسینی را بکند یا قصد کند در یک محاجه بگوید که آنان که خربزه خوردند باید پای لرزش هم بنشینند ـ اگرچه می‌پذیرم که این حرف این زنگ را در گوش برخی می‌زند ـ بلکه مسأله اصلی‌اش آن است که بگوید زیست‌بوم و جهان زندگی ما یک کل منسجم است. کل منسجمی که نمی‌توانیم آن را پاره‌پاره کرده و جزئی را انتخاب کرده و جزئی از آن را طرد کنیم. واضح است که بین بسیاری از این اجزاء تلازم‌های علّی و غیرعلّی وجود دارد. نمی‌شود آتش را آورد و گرما و نورش را نیاورد که اگر این کار را کردیم یا باید مطمئن باشیم آتش نیاورده‌ایم و یا بدانیم پیامبر شده‌ایم!! طبعاً قصد ندارم در یک یادداشت کوتاه به دلالت‌های فلسفی و معرفتی جملاتی چون «قضاوت نکنیم» یا «ما نمی‌توانیم قضاوت کنیم» بپردازم و نشان دهم که جای این حرف‌های تبلیغاتی در عالم اندیشه و تفکر نیست؛ اما دوست دارم تذکری بدهم و قضاوتی کنم درباره کسانی که از یک‌سو قصد بر تساهل و تسامح در امور فرهنگی دارند و سیاست شُل دینی و اباحه‌گریِ فرهنگی را در پیش می‌گیرند و از سوی دیگر ژست دلسوزی برای عزاداری حسین بن علی را بر می‌دارند. واقعاً این آقایان نمی‌دانند که این رفتارها تابع مستقیم حرف‌های ایشان است ؟! واقعاً متوجه نیستند که هر تخمی بکاریم محصولش را در جشن و عزا یک‌جا و یکسان درو می‌کنیم ؟! متوجه نیستند که این قضاوت نکردن خود حکم به یک نسبی انگاری رادیکال اخلاقی است که امروزه نمی‌توانند با موضع دلسوزی‌شان برای عزاداری‌ها آن را جمع کرد؟! پس بهتر است که با خودمان و دیگران تعارف را کنار بگذاریم و اگر قصد داریم به‌عنوان یک فعال فرهنگی یا مصلح اجتماعی یا هنرمند متعهد کاری بکنیم، این شعارهای تبلیغاتی را که فقط برای سیاستمدار جماعت آن هم چهار سال یک‌بار تاریخ‌مصرف دارد، کنار بگذاریم و «قضاوت کنیم» و سعی کنیم در این قضاوت طرفدار حق باشیم. سعی کنیم حق را بفهمیم، در زندگی‌مان پیاده‌اش کنیم و با قول و فعلمان ترویجش دهیم. آن‌وقت است که حق داریم بر اساس یک معیار، نگران تهی شدن عزاداری‌ها از معنا باشیم و این نگرانی‌مان چیزی بیش از یک نوستالژی کودکی باشد. یاد آن معلممان به خیر که این شعر را برایمان خواند :

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم؛ گام در راه حقایق بنهم؛
با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل،
مملو از عشق و جوانمردی و زهد، در ره کشف حقایق کوشم؛
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم؛ زره جنگ برای بد و ناحق پوشم؛
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم؛

مطالب بیشتر ««