مرتضی روحانی
مرتضی روحانی
یادداشت

بلیک‌های اجتماعی و ضرورت گفتگو

#حامد_طالبی ـ خبرنگار خبرگزاری فارس ـ دستگیر شد و موجی انتقادی نسبت به این دستگیری از جانب دوستان و همفکرانش در شبکه‌های اجتماعی ـ اینجا به صورت خاص منظورم توئیتر هست ـ راه افتاد. این موج که به صورت خاص متعلق به جریان اصولگرایی بود به میزان اندکی از جانب جریان اصلاحطلب حمایت شد. صاحب این قلم با زبانی کنایی و اعتراضی توئیتی به این صورت زد که :

«رفقای اصلاح‌طلب! خبرنگار با خبرنگار فرق داره؟ اصلاحطلب باشه #هشتگ می‌زنید، اصولگرا باشه سوت بلبلی؟!»

خب فکر می کنم حدس بقیه ماجرا کمی ساده باشد. این توئیت توسط خیلی از دوستان اصولگرا ریتوئیت و توسط خیلی از اصلاحطلبان بازنشر انتقادی شد. به نظرم نکات مطرح شده در بازنشرها قابلیت تامل و دقت فراوان دارند که من در صورت کلی آنها را از حیث محتوا به شش دسته تقسیم می‌کنم:

  1. مگر شما برای اصلاحطلب‌ها هشتگ زدید که حالا توقع دارید ما برای تان هشتگ بزنیم؟
  2. نگران نباشید، ایشان تا فردا بیرون می‌آید!
  3. ایشان به جرم توهین به رئیس جمهور بازداشت شده و ربطی به خبرنگاری ندارد تا برایش هشتگ آزادی بزنند.
  4. بین خبرنگار با خبرنگار فرق هست و برای هر کسی ـ کسی که از حمایت نهادهای قدرت برخورداره ـ هشتگ نمی‌زنیم.
  5. ما به بازداشتها انتقاد نداریم مهم شفافیت قضایی و برخورداری از حقوق شهروندی است
  6. برخی هم مطلقا منتقد دستگیری‌اش بودند.

مورد پنجم و ششم تعدادشان خیلی خیلی کم بود و مورد اول بیشترین تعداد را داشت. غالب افراد به مواردی چون دستگیری مدیران کانالهای تلگرامی و دستگیری هنگامه شهیدی نیز اشاره کرده بودند.

اگر از موارد پنج و شش که محدود و معدود بودند و غالبا توسط افراد پخته تر فضای مجازی بیان شدند صرف نظر کنیم چهار مورد اول حکایت از یک بحران جدی اجتماعی می‌کنند. افراد معتقدند که تنها زمانی برای کسی کاری می کنند که آن نیز همان مقدار برایشان دلسوزی کرده باشد و اینکه نگران برخورداری از میزان حمایت اش باشند فلذا اگر مطمئن باشند که از حمایت کافی برخوردار است و به زودی آزادی می‌شود نیازی به حمایت مجازی از او نمی‌بینند. البته به نظرم این موارد تا حدی طبیعی است.

اما مورد سوم که بارها اشاره شده بود که “ایشان به خاطر توهین به رئیس جمهور گرفته شده اند و در این مورد حقش هست” کمی قابل تامل تر است. اول اینکه حامد طالبی خودش حضورش را در جمع شعاردهندگان تکذیب کرده بود. اما این هم مهم نیست. مهم این است که مگر دیگر خبرنگارانی که گرفته می‌شوند به حکم خبرنگاری گرفته شده اند؟ اصولا مگر کسی به خاطر نماینده مجلس بودن، بقال بودن ، خبرنگار بودن و … دستگیر می‌شود؟ واضح است که نه. دستگیری مربوط به عنوان ثانویۀ مجرمانه ایست که شخص به آن متهم می شود. مانند توهین به رئیس جمهور یا رابطه با بیگانگان یا جاسوسی و … پس مسئله به این راحتی حل و فصل نمی شود چراکه همیشه جریان مخالف یک عنوان ثانویه برای کسی که از او حمایت نمی‌کند دارد. این بار گفته می‌شود به رئیس جمهور توهین کرده، بار دیگر طرف مقابل می‌گوید که جاسوس است و ….

اما همچنان معتقدم که مسئله اصلی اینجا نیست. اینها نهایتاً یک شکاف اجتماعی را نشان می‌دهند. آن چیزی که من را نگران می‌کند تبدیل شدن این شکاف اجتماعی به یک “بلیک”  است. برای بلیک معادل مناسب ندارم و توضیح می‌دهم که منظور چیست. اما قبل از آن باید بگویم که این یک اصطلاحی فلسفی است که هیر (M.R.Hare) ابداع و استفاده کرده است و ممکن است که در علوم اجتماعی نیز معادلی داشته باشد که من به علت کمبود سواد از آن بی اطلاع باشم. اما بلیک چیست؟

«از دیدگاه هیر، بیانات دینی از “یک نوع تفسیر عمیق از جهان حکایت می کنند که مشاهده تجربی نمی تواند آن را دگرگون کند” . او این تفسیر خاص از جهان را که برگرفته از مشاهدات تجربی نیست و به وسیله موراد نقض تجربی هم دگرگون نمی شود یک نوع “بلیک” می داند. از نظر هیر تفاوت انسان موحّد و ملحد به تفاوت بلیک‌هایی است که هر یک دارند و به هیچ وجه قابل ابطال نیستند.» (سخن گفتن از خدا ص ۴۴۶)

من گمان می‌کنم می‌شود “بلیک”هایی را که  هیر برای تفسیرهای متفاوت بین موحد و ملحد تبیین کرده را به وضوح در فضای سیاسی مشاهده کرد. جریان اصلاحطلب و اصولگرا در اصول فکری  ـ سیاسی‌شان تفاوتهای جدی دارند اما بحران آنجاست که این تفاوتها “نقض ناپذیر” و در نتجیه “دگرگون ناپذیر” شده اند  و این نقض ناپذیری امکان هرگونه “گفتگو” را از طرفین سلب کرده است. یعنی هیچ کس نمی‌تواند به دیگری سخنی را بقبولاند و تحت هیچ شرایطی هم از سخن خودش کوتاه نمی‌آید. این گفتگو ناپذیری تا زمانیکه در عرصه فردی و ساحت نظرورزی باشد برای زندگی طرفین ایجاد بحران نمی‌کند اما به آنی که پای فعالیت در عرصۀ اجتماعی ـ سیاسی  به ماجرا باز شود این عدم امکان گفتگو تبدیل به یک کشاکش خونین قدرت می‌شود که نتجیه‌ای جز انشقاق اجتماعی ندارد. به همین دلیل است که اینجا گفتگو یک کمال اخلاقی نیست بلکه تنها راه حلی است که یک ملت برای حفظ و بقای خودش دارد.اینجاست که به نظرم هر دو جناح سیاسی باید با محور قرار دادن مسئلۀ “منافع ملی” و با پیش انداختن عناصر متعادل خود که قائل به راهکار گفتگو هستند، از انشقاق بیشر جامعه جلوگیری کنند.

روزنوشت

آمبولانسی که جا نداشت!

صبح که از خواب بلند شدم پدرم سیگار می‌کشید. مادرم از این طرف به آن طرف می‌رفت و دائم می‌گفت: “یعنی واقعاَ نمی‌آیی؟” و پدر سری تکان می‌داد که یعنی نه؛ و یک پُک مجدد به سیگارش می‌زد. محکمتر و عمیقتر.اصولاً خیلی اهل بروز عواطفش نبود. هیچ وقت بهشت زهرا نرفت. می گفت اگر بروم باید بروم سر خاک شهدا. پایم نمی کشد. هر ردیف یک رفیق می‌بینم.

مادرم گفت:”اگر نمی‌آیی من میروم و اینها (اشاره به من و بردارم) را هم می‌برم.”

پدرم اشاره ای به شکم جلو آمده‌ مادرم کرد و گفت:”با این وضعت”؟

گفت:”من در خانه بند نمی شوم. میایی بیا نمیایی من برم”

بعد هم شروع کرد لباس تن ما کردن. ما می پرسیدیم چی شده؟ مادر اشک می ریخت و می گفت:”امام مُرده” . من نمی‌فهمیدم امام مرده دقیقاً یعنی چی ولی می فهمیدم احتمالا اتفاق خیلی مهمی افتاده که پدر کله سحر به جای خوردن لیوان شیرعسل، سیگار می‌کشد و مادر ما را به مهد کودک نمی برد. این اتفاق کمی نبود.

راه افتادیم. آمدیم خیابان خاوران از آنجا خراسان و بقیه راه را یادم نمی‌آید. یعنی فقط ماشین یادم هست. ترافیک سنگینی از پیکان های پشت سر هم. وانت های آدم بار زده و موتورهایی که چند ترکه می‌رفتند. دیگر چیزی یادم نیست تا وقتی که دیدم گرسنه‌مان هست و هیچی برای خوردن نیست. تشنه مان هست و آب نیست. کامیون ها را یادم هست که تیتاب برای جمعیت می انداختند. یک آقایی برای ما آورد. مادر با آن وضع اش إبا داشت که قاطی شلوغی جمعیت شود.

یادم هست یک گوشه ای روی خاکها نشسته بودیم. دسته‌ می‌آمد. طبل و سنج و دمامه می‌زدند. همانجا اولین بار بود که صدای دمامه را شنیدم. دسته شان خیلی بلند بود. حال مادر با آن وضعش خوب نبود. آب به صورتش می‌زد. شاید یک کمی هم به یقه‌اش می ریخت که نفسش بالا بیاید.

یک آمبولانس آن طرفِ صفِ دسته بود. مادرم گفت: “بدو برو به آن آقایی که آنجاست بگو حال مادرم خوب نیست! بارداره. جا داره من را سوار کنه؟ بدو.”

_ بارداره یعنی حامله است؟

_ آره، بدو!

دویدم. رسیدم به آمبولانس. نگاه کردم. فقط یک تخت خالی آن وسط بود. به مادرم نگاه کردم. گفتم خب یک نفر اینجا بیشتر جا نمی شود.من چی؟سجاد چی؟ حرف نزدم. یعنی نتوانستم سوال کنم. ترسیدم بگوید آره، جا داریم.  برگشتم پیش مادرم.

_ چی شد؟

ترس همه وجودم را پر کرده بود. فقط به این فکر می‌کردم که اگر مادر با آن ماشین برود خب ما این وسط چه می‌شویم؟ چطور برگردیم خانه؟ بهتره همه‌مان با هم باشیم. یعنی بهتره ما چسبیده باشیم به مادر!

_ پرسیدم چی شد؟

عذاب وجدان داشتم اما ترس قدرتش بیشتر بود. به جمعیت نگاه می کردم. به خاکی که مادرم رویش نشسته بود. به قیافه هایی که هیچ کدام شان را نمی شناختم. نشستم کنارش و گفتم:

_ نه. جا نداشت!

 

 

روزنوشت

درد و جهل

با دوست فیزیوتراپی  دربارهٔ اهمیت آموختن و عبرت گرفتن صحبت می‌کردیم که ناگهان گفت: “فلانی، تحقیقات جدید نشون می‌دن که علت اصلی کمردرد بد نفس کشیدنه. ساعت‌های طولانی به مریض هام نفس کشیدن درس می‌دم اخیرن و کمر دردشون هم اتقافا در کمال تعجب خوب می شه! نفس به این سادگی را بلد نیستند آدمها درست بکشند”.

راستش حرفمان در همینجا  بدون خداحافظی تمام شد اما چند روزی است که ذهن من درگیر این حرف‌هاست. دقیقاً وقتی که می‌خواهم بخوابم یا وقتی که در کنج خلوتی نشسته‌ام حرف این دوست مرا یاد حرف استادمان آیت الله جاودان می‌اندازد که بارها و بارها از قول استادشان آیت الله حق شناس نقل کرده بودند که “انسان برای اصلاح موی سرش هم نیاز به آموزش دارد”. دوستم حرف ساده‌ای گفت و رفت. اما من از همان موقع دائماً به جملاتش فکر می‌کنم. به درد، به نفس کشیدن، به درمان و آموزش و تعجب حاصل از این بهبودی. اینها کلماتی است که مکرر در مکرر در ذهنم می‌آیند و می‌روند.

فکر می‌کنم که احتمالاً قصهٔ همهٔ دردهایمان از همین دست است. دردهای جدّی و شدیدی که درمان‌شان بیشتر از هر چیز به آموزش در امور جزئی نیاز دارند. آموزش‌های به ظاهر ساده‌ای که با تکرار و تمرین زیر نظر یک استاد ماهر می‌توانند دردهای بزرگی را برطرف کنند.

طبیعی است که به عنوان یک آخوند ذهنم به سرعت به دستورات به ظاهر ساده، جزئی و بعضاً نافهمیدنی دین منتقل شود. از تعداد رکعات نماز گرفته تا دستورات عجیب اجتماعی و شخصی که خیلی‌هایشان امروزه در دایره حوزه خصوصی افراد تعریف می‌شوند و افراد به هیچ کس، حتی خدا، اجازه مداخله در این امورشان را نمی‌دهند. این امور به واقع جزئی اگرچه مانند یک نفس کشیدن ساده‌اند اما به واقع نابلدی در آنها منجر به دردهای جدی در زندگی‌مان می‌شود. دردهایی که برطرف کردنشان نیازمند آموزش و تمرین و ممارست است تازه اگر بگوییم که بعد از این تمارین می‌توانیم مانند روز اول باشیم.

خیلی نمی‌خواهم روضه خوانی کنم و فقط به روایت مولایمان زین العابدین علیه السلام اشاره می‌کنم که فرمودند: «هَلَکَ مَن لیَسَ لِهُ حَکیمٌ یُرشدُه».

روزنوشت

زنی در خیابان پشتی

ناگهان صدای زنی آمد که «خانم واستا» نگاه کردیم دیدیم یک نفر دستش را از پنجره آشپزخانه (از این آشپزخانه های قدیمی که پنجره شان رو به کوچه بود و بوی ناهار و شام را با پیاده‌ها به اشتراک می گذاشت، همانها که در تابستان بادِ کولر پرده شان را از پنجره بیرون می انداخت) بیرون آورده انگار که می خواهد تاکسی بگیرد دائم تکان می دهد. پرده را سرپوش سر کرد و سرش را کمی از پنجره بیرون آورد تا مطمئن شود پیامش را فهمیده‌ایم. صبر کردیم. چند لحظه بعد زن از در خانه بیرون آمد. با یک پارچ آب و یک لیوان. تند تند پارچ را تکان می‌داد که یخ داخلش آب را خنک‌تر کند. ریخت داخل لیوان و به خواهرم که حدودا دو ساله بود داد.

بی مقدمه شروع کرد توضیح دادن که «داشتم غذا درست می کردم یکهو بهانه این بچه را شنیدم». مادرم تازه دوزاری‌اش افتاد. شروع کرد تشکر کردن. اظهار شرمندگی کردن و توضیح دادن اینکه «این پسرها را می برم کلاس ورزشی همین برِ اتوبان (منظور اتوبان افسریه بود) مسیر ماشین رو نیست. خانه مان آن طرف کانال است. بلوار ابوذر خیابان حبیب. پیاده می رویم و بر می‌گردیم. دخترک امروز شروع کرد به بهانه گرفتن. تازه اولش هم هست».

  • هر روز می روید؟
  • نه، کلاس شان سه روز در هفته است. ساعت ده می برم شان، یا همان جا می نشینم کلاسشان تمام شود یا اگر خریدی چیزی داشته باشم می روم انجام می دهم تا دوازده که برشان گردانم.
  • خیر است. بچه اند دیگر . خدا حفظ شان کند.

خواهرم آبش را خورد و نق و نق کودکانه‌اش فرو نشست. ما هم یادم نیست آن روز آب خوردیم یا نه. ولی بعدا حسابی از آن پارچ بهره بردیم!

بعداً یعنی کی؟ یعنی تمام آن تابستان.  راستش پس فردای آن روز که دوباره داشتیم همان ساعت از همان کوچه می‌گذشتیم همان خانم دوباره از پنجره صدایمان کرد. آب نیاورد. شربت آورد. به مادرم گفت:«یک ساعت است فال گوش هستم. گفتم دو تا پسر بچه شر و شور دارند. صدایشان می آید بالاخره. یکی دوباری هم آمدم دم در و نگاهی تا سر کوچه انداختم. گفتم حتما دوباره تشنه شان می شود».

شربت آورد. هول هولکی هم همش نمی زد. خنک بود. معلوم بود از قبل تدارک دیده. یک لیوان هم نبود، سه لیوان در سینی آورده بود. گویی حواسش به کلاس ما و اینکه سریع باید روانه شویم هم بود.ما هم خوردیم. شربت جان بخشی بود.

این قصه تمام تابستان تکرار شد. هر روز که می رفتیم کلاس . دقیقا به همان خانه که می رسیدیم آن خانم می آمد و شربتی، آبی چیزی می آورد. یک روز شربت آبلیمو، یک روز سکنجه بین، یک روز آب معمولی. گاهی شیرینی ای چیزی هم کنارش بود. چرا می آورد؟ نمی دانم. یکی دو روزی نبود. وقتی آمد عذر تقصیر داشت. گفت مسافرت رفته بودیم. راستش ما هم نگرانش شده بودیم. دل است دیگر. بسته می شود به آدمی که محبت دارد.

حالا در این روزها یاد آن زن که حتی چهره اش هم یادم نیست از خاطرم بیرون نمی رود. شده است یکی از قهرمان هایم. دائم فکر می کنم آیا هنوز زنی هست که با صدای نق نق دختر رهگذری تند تند چارقد به سر کند و بدو بدو آب به دستش بدهد؟ اصلا چه کار دارم به دیگران! خودم که مزه آن آب و شربت را چشیده‌ام آیاحرمتش را نگه می‌دارم؟ با صدای دخترکی کارهای زمان برایم می‌ایستد؟ فکر می‌کنم اگر بخواهم صادقانه بگویم جوابش «نه» باشد.

با این احتساب باید بگویم:«کاش جای زنی در خیابان پشتی بودم».

یادداشت

فاشیسم ایرانی

مثل همه، من هم برای ایام عید خواندنی کنار گذاشته‌ام. طبعاً مجلات هم در میان وعدۀ خواندنی‌‌ها به مثابه غذای میان وعده‌اند که هر از چندی به دست می‌گیرمشان.
بگذریم!
نیمه شبی، بعد از کلی سرچ اینترنتی برای مقالات دانشگاهی، مجله فرهنگ امروز را برداشتم تا پروندۀ مربوط به مراد فرهادپور را تورقی کنم. انتقاد برخی دوستان به یادداشت سیدجوادطباطبایی را خوانده بودم.
عنوان یادداشت گویاست: “جهل دلیل نیست”. شروع میکنم به خواندن. خواندن که چه عرض کنم، بیشتر جستجو میکنم تا ببینم لابلای اینهمه دشنام چه می‌خواهد بگوید. می‌کاوم اما نمی‌یابم. کل یادداشت پنج صفحه است که دو صفحه‌اش به فحاشی به دو جین متفکر چپ از مارکس و انگلس تا ژیژک و بدیو می‌گذرد و سه صفحه باقی مانده‌اش را وقف دشنامی به یک جلسه از درسگفتارهای فرهادپور در موسسه پرسش میکند. گویی فرهادپور جز مباحث آن جلسه هیچ نگفته و ننوشته است!
خب راستش اینهمه اعتماد به نفس برایم جالب است. نه اینکه خدای نکرده گمان کنید می‌خواهم کنایه‌ای بزنم! نه! راستش اصلا جرات اینکار را ندارم. چون از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از پیاده نظام فحّاش‌شان که در این مجازی‌خانه هم کم نیستند بسیار حساب می‌برم.
داشتم عرض میکردم که اعتماد به نفس حضرتشان برایم جالب بود! از چه جهت؟ از آن جهت که یک شخص خود را در کجای تاریخ تفکر می‌بیند که اینگونه بر دو جین متفکر چپ می‌تازد؟
می‌توان پاسخی روانشناختی به این پرسش داد و گفت که گوینده دچار نارسیسیزم است ولی به نظرم این پاسخ از دو جهت تقلیل گناه جناب طباطبایی است: اول آنکه با ارجاع رفتار ایشان به یک نقصان روانی و خارج از حوزه “اراده”، مسئولیت ایشان را نسبت عملکردشان کمرنگ می‌کند و دوم آنکه بیش از هر چیز سبعیت و فاشیسم نهفته در تفکرشان را مخفی میکند.
کسی که در کل آثار تاریخی‌اش جز “کلی” نگفته حالا بر مسند نقد کلی گویی نشسته! و نگران “آشوب ذهنی جوانان” بخاطر خواندن چنین چیزهایی است.
بگذریم!
گفتنی بسیار است و علاقه به گفتن کم؛ نه از آن جهت که گوش شنوایی نمی‌یابم یا چیزی از این قبیل. بلکه از آن جهت که اصلا این نوع نوشته‌ها برای آنکه چیزی بگویی و احیاناً و خدایی نکرده “گفتگویی” شکل بگیرد نوشته نشده‌اند. بلکه برعکس! اینها خط و نشانها و ضرب شصتهایی [رفتارهایی]‌اند که نشانت می‌دهند تا حساب کار دستت بیاید! رفتارهایی برآمده از ذات تفکر طباطبایی و موجود در همه شاگردان و مریدانش.

پس‌نوشت: می‌دانم که برخی از خوانندگان این یادداشت را سند غیرقابل خدشه‌ای برای رویکردهای سایت ترجمان تلقی می‌کنند اما چه می‌توانم به آنها بگویم جز آنکه “هر کسی از ظن خود شد یار من”!

مطالب بیشتر ««